تا آخرین
دانه
سوسن
احمدگلی
تا کنارههای
آبی آب
برای بودنی
سبز رفتهام
تا قلههای
برفاندود
در همآمیزی
پرشکوهشان با
خورشید
دیوانهتر
از خیال
حزنانگیز
جراحت تو
تا باور
عشق
در کشاکش یک
جدال نابرابر
برگ سبک
پای و تیپای
باد بودهام
نشانهای
گو باد
سختتر
ریشه نه
در خاک
اندوهناک
شبنمی
لغزیده
از سطح آشنای
گل
در کام
تشنهای
از هرشبی
سراغ سپیدهی
فردا گرفتهام
روز از پی
روز
در اشتیاق
روز دگر
تا آخرین
دانه در ظرف
زمان خویش
رفتهام.