تا آخرین دانه

سوسن احمدگلی

 

تا کناره­های آبی آب

برای بودنی سبز رفته­ام

تا قله­های برف­اندود

در هم­آمیزی پرشکوه­شان با خورشید

دیوانه­تر

از خیال حزن­انگیز جراحت تو

تا باور عشق

در کشاکش یک جدال نابرابر

 

برگ سبک پای و تیپای باد بوده­ام

نشانه­ای

گو باد سخت­تر

ریشه نه در خاک

اندوهناک شبنمی

لغزیده­ از سطح آشنای گل

در کام تشنه­ا­ی

 

از هرشبی

سراغ سپیده­ی فردا گرفته­ام

روز از پی روز

در اشتیاق روز دگر

تا آخرین دانه­­ در ظرف زمان خویش

رفته­ام.